تبلیغات
♠ ارغوان ♣ - پسرک وپیرمرد
تاریخ : دوشنبه 4 آذر 1392 | 06:33 ب.ظ | نویسنده : ♥دلارام♥

پسرکی بود که میخواست خدا را ملاقات کند.

او میدانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید.

به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد،

و بی آنکه به کسی چیزی بگوید،سفر را شروع کرد.

چند کوچه آنطرف‏تر به یک پارک رسید..

پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرندگان بود.

پیش او رفت و روی نیمکت نشست.

پیرمرد گرسنه به نظر میرسید،پسرک هم احساس گرسنگی میکرد.

پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد.

پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد.پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند.

آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند،بی آنکه کلمه‏ای با هم حرف بزنند.

وقتی هوا تاریک شد،پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد.

چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت.

پیرمرد با محبت،او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد.

وقتی پسرک به خانه برگشت،مادرش با نگران از او پرسید:تا این وقت شب کجا بودی؟

پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر میرسید،جواب داد: "پیش خدا" !

پیرمرد هم به خانه اش رفت.همسر پیرش با تعجب پرسید:چرا اینقدر خوشحالی؟

پیرمرد جواب داد:امروز بهترین روز عمرم بود.

"من امروز در پارک،با خدا غذا خوردم" !

 




طبقه بندی: داستان کوتاه،

  • paper | وب یو فاکس | وب بـــابل
  • وب ماه موزیک | وب کاسپین دات آی آر